فاصله حرف تا عمل
مادر تنها کنج خانه نشسته بود و پسرک، بیتوجه غرق در فیسبوک، این پست را گذاشت تا لایک جمع کند: «همه هستیام مادرم.»
دخترک در لاین عکس کارگری پیر را گذاشت و زیرش نوشت: «پدرای زحمتکش چند تا لایک دارن؟»
همزمان پدر پیرش صدایش کرد: «دخترم ناهار آماده است.»
دختر داد زد: «من میل ندارم، صد دفعه نگفتم وقتی تو اتاقم هستم انقد صدام نکنید!»
پست دخترک کلی لایک خورده بود!
مرد تابلوی خاتمکاری شده زیبایی را که خریده بود روی دیوار نصب کرد. همسرش گفت: «زنگ زدی حال برادر بیمارت رو بپرسی؟»
مرد با عصبانیت گفت: «الان حوصله ندارم.»
روی تابلو خاتمکاری نوشته شده بود: «بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.»
برچسب: حکایت عاشقی,حکایت,حکایت دولت و فرزانگی,حکایت کهنه,حکایت کوتاه,حکایت خنده دار,حکایت های کوتاه,حکایت عاشقی فیلم کامل,حکایت پند آموز,حکایت مفت بری,
نویسنده: مبین حسنی
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 20:49